« مـرگِ مـجـنـون » - استاد محمد باقر محب زاده
« مـرگِ مـجـنـون »
شنيدستم كه مجنـون وقـتِ مردن زمانِ تـلـخ و سختِ جـان سپـردن
سرشكِ حسرت اندر ديدگان داشت دمـادم نـامِ ليـلي بـر زبـان داشت
ز ريگِ داغِ هـامـون بستـرش بـود هـواي كـوي ليـلي بـر سرش بـود
دلـي لبـريـز از شور و طرب داشت سرودِ وصـلِ ليلي بـر دو لب داشت
هـمي نـاليـد كـِاي ليـلي كجـايي چـرا آخـر ز مـجنـونـت جـدايـي
بيا بنگر كه مجنون بيكس اينجاست بوقت جـان سپردن سخت تنهـاست
بيـا تــا سـر بـه دامـانـت گـذارم بـيـا تـا در كنـارت جـان سـپـارم
الا اي لالـة سـر بـرده در خـــاك تـــزرو پــر زده تـا بـامِ افــلاك
غـزالِ تــيـز تـاز رفـتــه در دام نـديـده كـامِ دل چـون من ز ايـّام
گـلِ پـژمردة بـا خـاك هـم آغوش كـه يك آنـت نمي سـازم فـراموش
پـرستـوي قشـنـگِ نـوبـهــاري خـرامـان كبـكِ مستِ كـوهسـاري
عـروسِ خفـتـه انـدر بستـرِ گـور ز پـا افتـاده و پـا تـا بـه سـر شور
عقـيقِ سيـنه چـاك سينـة سنـگ نهـان در خاك هـا بـا سينة تـنـگ
قـرارِ قـلــبِ نــاآرام مـجــنـون يگـانه مـونـسم در دشت و هـامـون
فـروزان شـمـعِ بــزمِ آشـنـايــي ســرا پـاي وجــودت روشـنـايـي
مديـرِ خوب عـشـق آموزِ مجـنـون انيـس هر شـب و هـر روز مجـنـون
نشـاط و شـوق و شور و مستي مـن هـمه بـود و نـبـود و هـستـي مـن
امـيـدم ، آرزو ، ايـمــان و ديـنـم خدايـم ، قبلـه ام ، عـرشم ، زمينـم
چه برگويم ، چه بنويسم ، چه خوانم تـو را ديگر چه بـرخـوانـم ، ندانـم؟
هـمـي نـالـيـد از سـوزِ جــدايـي همي گفتـا كه ليـلي جـان كجـايي؟
وحوشِ دشت بهـرش مويـه كـردنـد طيـور از آسمـانهـا گـريـه كـردنـد
همه مرغـان به دورش خيمه بستنـد همه بـا نـالـه در سوگـش نـشستند
نه كس گفتش كه احوالِ تو چونست ؟ چرا جـاي تـو در دشتِ جـنون است؟
نه كس گـفتـش چرا دور از ديـاري؟ مگـر رنـجـيـده از هـجـرانِ يـاري
نه كس پرسيدش از اهـلِ كجـايـي ؟ نـه كس مي جست از بهـرش دوائـي
نه كس از مرحمت ياريـش مـي داد به وقـتِ مـرگ دلـداريـش مـي داد
نه در دامـانِ دلـداري سـرش بـود نه كس جز يـادِ ليـلي در بـرش بـود
نه جـز ديـدارِ ليــلي آرزو داشـت نه با كس جز خيالش گفتگـو داشـت
به سوي تـربـتِ ليـلي نـظـر كـرد در آن حالت از اين عالـم سفـر كـرد
خبر گـشتنـد پـس اقـوامِ مجـنون كه مجنون مـُرد در غربـت به هـامون
به سوگـش گـريه را آغـاز كـردنـد بسـاطِ دفـنِ مجـنون سـاز كـردنـد
ببـردندش ز هـامون سـوي لـيـلي كه گـردد مـدفـنش در كـوي ليـلي
مـزارِ پـاكِ لـيـلي چـاك كـردنـد تنِ مجـنون كنـارش خـاك كـردنـد
بـه اشكِ ديدگـان گِـل را سرشتند بـه روي تـربـتِ آنـهـا نـوشـتـنـد
مـزارِ عاشقـاني سيـنه چـاك است دو عشـقِ پـاك اينجا زيرِ خاك است
چـو خاك از بهـرِ مجنون بستـر آمد بـه بـالـينـش نكيـر و منـكـر آمـد
بـه پــا در گـــور آمـد انـقـلابـي سئـوالي گـشت و از مجـنون جوابـي
خدايـت كيست ؟ پـاسـخ داد ليـلي به گـفتـش قبلـه ؟ زد فـريـاد ليـلي
نــدا آمـد و را تـنــهـا گــذاريـد بـه حـالِ خـويـش او را وا گـذاريـد
ز عـاشـق شيـوة مـشرك مپـرسيد ز مجـنون نـيـز مِـن رَبِّـك مپـرسيد
كه مجنون ازشرابِ عشق مست است چه ميخواهيد از او ليـلي پـرست است
بـه سـوي آشـنـا راهـي دهـيـدش
بـه جـنّـت در بـرِ لـيـلي بـريـدش
وبلاگ استاد محمد باقر محب زاده، استاد وشاعرکانون مداحان شوشتر.